تبليغاتX
دختر برزخی
 

بهانه نگیر!
من آن مهربان ناز کشی که تو فکر می کنی نیستم!
من از مهربانی،از دوستی خیری ندیده ام ....
سادگی مرا رنجاند!
می خواهم پیچیده باشم...

" مرد "می خواهد که تاب سادگی و لطافت بیاورد!
نشانم دهید ، تا خودم شوم!

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390
ساعت 11:7 توسط یاسمین | |
 

 همان اول که صدایم کردی بخشیدمت اما گذاشتم تو به دست و پا زدنت برای عذر خواهی ادامه دهی چون نباید فکر کنی برای هر کار اشتباهی راحت بخشیده می شوی

در حالی که التماسهایت را نادیده می گرفتم به ببخشش فکر می کردم

این ها را مینویسم که یادم بماند شاید روزی برای این بدجنسیها بخواهم حلالیت بطلبم

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390
ساعت 8:41 توسط یاسمین | |
چه لذتی دارد وقتی با مردی که دوستت دارد حرف می زنی و از قضا حرفش را می فهمی ولی خودت را می زنی به ان راه و او خودش را می کشد که سوءتفاهم را برطرف کند

تو دلت قنج می رود از این که به نقطه جوش رسیده اما همچنان تظاهر میکنی که مقصودش را نفهمیدی در حالیکه قبل از آنکه چیزی بگوید تو می دانستی چه می خواهد!

او توضیح میدهد و توضیح می دهد و توضیح می دهد و تو قیافه میگیری و قیافه میگیری و قیافه میگیری

ودست اخر با صدای بلند می گوید اصلا غلط کردم بیخیال شو بریم یه چیزی بخوریم عزیزم !

وتو همچنان قهری و قیافه می گیریییییییییییییییییییی

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390
ساعت 8:27 توسط یاسمین | |
 
بنام خداوندي که خوب است و خوبي ها را دوست مي دارد
همانا بر ما دانش آموزان عزيز واضح و مبرهن است که ادب بسيار خوب مي باشد و ما نيز خيلي دلمان مي خواهد که مانند بعضيها روزهايمان را عين آدمي بگذرانيم تا بتوانيم در انشاي خويش نمره هاي خوبي بگيريم تا ننه مان بگويد که قربانمان مي رود الهي، که اين همه ناز مي باشيم. به جان آقا جانمان ، دلمان مي خواهد که صبح تا شب کارهاي نيک بکنيم، از جمله پيرزنها را به آنور خيابان برسانيم.
آقا جانمان ميگويد دنياي ما مانند آخرت يزيدست. هرچند بر ما دانش آموزان عزيز واضح و مبرهن مي باشد که يزيد آدم بدي مي باشد اما آقاجان ما آدم خوبي مي باشد پس دروغ نمي گويد. حتي ننه ما سه بار فاصله انگشت شست و اشاره اش را گاز مي گيرد وقتي آقاجانمان از اين حرفها مي زند و ميگويد : مرد کفر نگو. آقا به جان ننه مان ما کفر نمي گوييم ، بي ادب هم نمي باشيم، دنيا هم خيلي خوب مي باشد ، همه آدمي ها هم ناز مي باشند، خدا هم مهربان مي باشد ، اسب هم حيوان نجيبي مي باشد و در قفس ما، کرکس که هيچي، لاشخور هم باشد، ما خوشمان مي آيد .
اما به جان ننه مان ، به خدا ، به جان مرحوم پدربزرگمان، آقا اصلا به جد و آباد خود شما قسم که راست مي گوييم،
آخر: ما امروزمان را مثل سگ حسن دله گذرانديم!
نوشته شده در شنبه سوم دی 1390
ساعت 10:46 توسط یاسمین | |
 

صداي بلندش توجهم را به سويش جلب ميكند چهره سياهش در تاريكي شب ديده نمي شود و فقط يك برق شيطاني در چشمانش به چشم مي خورد نگاهش به من كه مي افتد تن صدايش را بلند تر مي كند و با كسي كه پشت خط است جر و بحث مي كند.

خانم من قطع رابطه مي كنم ديگه پول ندارم

شما 3 تا دانشجو بوديد من براي شما خانه اجاره كردم

اجاره خونتونو مي دم براتون پيتزا خريدم براتون كيك خريدم

ديگه نمي تونم ديگه پول ندارم

قطع رابطه مي كنم

اينقدر مثل شما تو اين شهر هست كه من منت شما را نكشم

نگاه پر از تنفرم را نثارش مي كنم و زير لب مي گويم تو به تف ابليس هم نمي ارزي

كسي كه كوس رسوايي خودش را مي زند و ننگش را با افتخار جار مي زند هم خوابه شيطان است

وای خدای من!يعني در اين مملكت تن را به كيك و پيتزا مي فروشند؟؟؟

گاهي فراموش مي كنم در كجا زندگي مي كنم!!!

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390
ساعت 19:18 توسط یاسمین | |

بعضی عشقها مثل قصه نوحه :از ترس طوفان میان سراغت ؛ بعضی عشقها مثل قصه ابراهیمه : باید همه چیزت را قربانی کنی؛بعضی عشقها مثل قصه مسیحه :آخرش به صلیب کشیده میشی ؛ اما بیشتر عشقها مثل قصه موساست: یه کم که دور می شی یه گوساله جاتو می گیره!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390
ساعت 12:13 توسط یاسمین | |

دخترک می دانست که خدا در تمام زندگیش حضور دارد اما همیشه با خودش می گفت :قبل از آنکه خدا به دادم برسد صبرم تمام می شود.

اما اینبارآرزوی دیرینه اش برآورده شد و در عین ناباوری شکر گویان شروع به نظافت اتاقش کرد.اتاقی که دیگر حتی جا برای خوابیدن هم نداشت تمام شلوغیها را سروسامان داد وگرد وخاک همه چیز را گرفت

با هر چیزی که سر جایش گذاشته می شد افکارش هم منظم میشد انگار تازه داشت می فهمید که باید چه کار کند.ویک روز خوب را تصور کرد روزی که در تمام لحظاتش حضور سبز خدا را احساس می کرد.

با خود فکر می کرد آیا برای اینکه حضور خدا را حس کند و اینچنین ارام باشد حتما می بایست خدا آرزویش را برآورده می کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شاید بعضی وقتها لازم است خدا به کسانی که ایمانش ضعیف تری دارند یاد آوری کند که فراموش نشده اند!!!

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390
ساعت 11:57 توسط یاسمین | |

دلم تنگ است ریرا ! خسته ام از این همه سردرگمی ! حالا که هنوز از قلبم بیرون نرفتی با این حس غریب چه کنم !

می دانی ریرا دلم شور می زند حالا که رفتی اگر کس  دیگری بخواهد جای تو را بگیرد چه!

با این آینده مبهم تو چه کنم ؟ آیا تو ارزش جنگیدن داری؟ ببخش که اینقدر رک حرف می زنم

می دانی ریرا این روزها حال عجیبی دارم دلم پر می کشد برای با تو بودن اما می ترسم حتی از تو بپرسم برای خودت چه کرده ای ! اخر هیچ یک از کارهایت بر وفق مراد من نیست .

کاش دیشب که زنگ زدی به تو میگفتم که چه حسی دارم اما ترسیدم که باز بودنت در روزهایم تکرار شود و من این را نمی خواهم.

دلم برایت میسوزد ریرا چرا اینقدر با تو نامهربان هستم نمی دانم ! نمی دانم!

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390
ساعت 10:32 توسط یاسمین | |

یا علی ابن موسی الرضا (ع) من به پا بوست از راه دور آمدم حیف !! تو بودی اما من نبودم و چه حسرتی بر دلم ماند!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390
ساعت 10:56 توسط یاسمین | |

 

تاریخ تکرار مکررات است و این روزها من انقدر در خودم تکرار شدم که به تاریخ پیوستم !!!!!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390
ساعت 17:58 توسط یاسمین | |

عجب وارونه دنیایست

عجیب حالم تماشایست

نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390
ساعت 9:14 توسط یاسمین | |

میگو یند نوشتن آرامش بخش است و لذتش دوچندان می شود وقتی با خودکار lexi بروی کاغذ رول فکس تا دلت می خواهد اراجیف بنویسی و از رقص روان خودکار بروی کاغذ لذت ببری ! آنقدر می نویسم که جوهر خودکار جلوی چشمانم پایین می رود و من سیر نمی شوم از این لذت کاذب ! همین طور به نوشتن چرند و پرند هایم ادامه می دهم تا به اسم تو می رسم و نام تورا در کنار نام خودم می نویسم چه واژه بی معنایی می شود ! آخرش نفهمیدم من تورا رها کردم یا تو مرا رها کردی ؟

اصلا چه فرقی می کند مهم این است که مهرمان را حلال کردیم و خلاص ..

نوشتن از تو کافی است الان وقت لذت بردن است عجب خودکار و کاغذ بی نظیری انگار که ذهنت را می خواند و در نوشتن چرند و پرند از تو بیشتر عجله دارد .

شاید روزی این روش را برای کاهش استرس به همه پیشنهاد کردم. حیف کاغذ ارامش بخشم تمام شد!!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390
ساعت 10:48 توسط یاسمین | |

دگر از درد تنهایی ،به جانم یار می باید

دگر تلخ است کامم شربت دیدار می باید

زجام عشق او مستم دگر پندم مده ناصح

نصیحت گوش کردن را دل هوشیار می باید

نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390
ساعت 10:45 توسط یاسمین |

به خوابهایم اعتقاد ندارم

دیشب در خواب کارت عروسیت را برایم آوردند

به ازدواج تو که فکر می کنم دلم می گیرد

نمی خواهم همسفر تو باشم

اما ترجیح می دهم بی همسفر بمانی!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چرایش را نمی دانم شاید چون خودت این توقع را در من ایجاد کردی.

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390
ساعت 22:6 توسط یاسمین | |



بهترین کدهای آهنگ وبلاگ